خرید بک لینک

سختتر کردن مسیر یعنی لج.

لج-باز، شخصیست که مسیرهای زندگیاش را سختتر میکند.

لج-بازی یعنی بازی با مسیرهای سختی که دیگران برای ما به وجود میآورند تا به آنها نشان دهیم اصلا مسیر سختی هم نبوده است.

اولین قدم برای خنثی کردن لج در زندگیمان این است که از خودمان بپرسیم:

آیا به خودم اجازه خواهم داد از مسیرها و تصمیمهای زندگیام، آرامتر و کمچالش تر گذر کنم؟

برچسب: نویسنده: بردیا نوروزی تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1402 ساعت: 9:58

حال دنیا بد است!

حال دنیای خراب شده بد است.

از خوشحالی در جنگ برای کشتن کودکان بیگناه تا سلاخی هنرمند مملکت با چاقو!

چاقو

چاقو

چاقو

چاقو

خراب بشود این دنیای خرابشده که طعم خون را هر صبح به حلقوممان میریزد…

خراب شود دنیا ...

برچسب: نویسنده: بردیا نوروزی تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1402 ساعت: 9:58

به رقص که درآیی

غم رخت می بندد

خنده تو تسخیر می کند ماتم را

شادی تو حیران می کند هستی را

زوربای یونانی میگفت: حرفهایی هست که نمیتوانم بگویم. شاید روزی آنها را برایت رقصیدم. چون میترسم با کلمات از عهده بیانشان برنیایم.

برچسب: نویسنده: بردیا نوروزی تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1402 ساعت: 9:58

در ابتدای راه اعتماد میکنی و دستت را با هزاران امید به دستش میدهی و با خوش خیالی،در حالی که چشم هایت را بسته ای و وجودت مملو از احساس است قدم برمیداری...نه ترسِ سقوط داری ونه ترس از ارتفاع گاهی زیر چشمی آن هایی که از پرتگاه رابطه به پایین پرت میشوند را تماشا میکنی و به خودت میبالی فکر میکنی آن که با توست، با همه یِ آدم ها فرق دارد...اما به یکباره میگویداختلاف سنمان روی مخ ام ، استدستت را رها میکند، در عین حال مدعی است به دوست داشتنت!باز هم میگوید عاشقت استولی پرت میشوی به سیاه چاله ی تنهایی...سرخورده و منزوی حالا دیگر از تمام جهان ترس داری و همه را به یک چشم میبینیمیدانی...رابطه برایم همچون ایستادن بر لبه پرتگاه میماند...

برچسب: نویسنده: بردیا نوروزی تاريخ: چهارشنبه 15 آذر 1402 ساعت: 19:23

فقط وقتی بگویید دوستت دارم ، که دوستش داشته باشید. که بپذیرید باقی زندگیتان را کنارش بگذرانید. به همه نشانش بدهید. دستش را بگیرید و دنیا را بگردید. وقتی که تک تک سلول های جسمتان فریاد بزند. که چشمانتان ، لبریز از عشق باشد. که حاضر باشید جان را فدایش کنید.فقط وقتی بگویید دوستت دارم که آماده باشید و نه تنها. که بالغ و متفکر و بزرگ شده باشید. همین دو کلمه ساده، خروارها تعهد و مسئولیت دارد. فقط وقتی بگویید دوستت دارم که معنایش را بدانید. معنای خودتان و معنای زندگیتان وگرنه این دوستت دارم، بوی تلخ تنهایی و جدایی میدهد.

برچسب: نویسنده: بردیا نوروزی تاريخ: چهارشنبه 15 آذر 1402 ساعت: 19:23

زنده ماندهایم پشت میلههای سرد یک حصار نامرئی، حصاری به منزلهی یک طاعون، طاعونی که مانند یک پیچک زرد، گلوی دنیا را فشرده و دست بر نمیدارد.کمتر میخندیم، کمتر ذوق میکنیم، کمتر خیال میبافیم و بیشتر منطقی شدهایم.کافهها ترسناک شدهاند، خیابانها، کوچهها، رابطهها و آدمها؛ ترسناک شدهاند.پنهان شدهایم پشت نقاب ماسکها و عینکها و هیچکس نمیفهمد که غمگینیم یا شاد، هیچکس نمیفهمد که بغض داریم یا شوق، هیچکس نمیفهمد که حالمان خوب نیست...پنهان شدهایم پشت یک درد مشترک، یک طاعون فراگیر، یک هیولای کوچک و ناشناخته...پنهان شدهایم و فاصله میگیریم از جهان، از آدمها ...

برچسب: نویسنده: بردیا نوروزی تاريخ: چهارشنبه 15 آذر 1402 ساعت: 19:23

استادی داشتیم که میگفت:"دست بیمارهای در حال احتضار را توی دستتان بگیرید!"میگفت: "جان،از دستها جریان پیدا میکند"!قبل ترها،همدیگر را میدیدمبعد تلفن آمد.دستها همدیگر را گم کردند.بغل ها هم همینطور.همه چیز شد صدا. هرم گرم نفس ها،دیگر شتک نمیزد به بیخ گردنمان.اما صدا را هنوز میشنیدیم.حتی صدای نفس مزاحم هایی که فقط فوت میکردند...بعدتر،اس ام اس آمد.صدا رفت.همه چیز شد نوشتن.ما مینوشتیم.بوسه را مینوشتیم.بغل را مینوشتیم.گاهی هم،همدیگر را "نفس" خطاب میکردیم.یعنی حتی نفس را هم مینوشتیم...مدتی بعد،صورتک ها آمدند.دیگر کمتر مینوشتیم.بجایش،یک صورت کج و معوج برای هم میفرستادیم که مثلا داشت میگفت:"هاگ(hug)" یا یک بوسه فرستاده بود یا هر چیزی...چندوقت پیش هم،یکی آدرس کانالش را برایم فرستاد.تا پیام را خواندم،آمدم چیزکی بنویسم برایش.زیر صفحه را گشتم،دیدم نمیشود.یعنی دیگر حتی نمیشد نوشت.همان موقع عضویتم را لغو کردم...ما دست و نفس و بوسه و بغل را قبلا کشتیم.ولی کلمه...من نمیخواهم کلمه را از دست بدهم.این آخرین چیز است..

برچسب: نویسنده: بردیا نوروزی تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1402 ساعت: 17:14

دلتنگ که شوی
فرقی نمی کند قهر باشی یا ناراحت
فرقی نمی کند چه شنیدی و چه گفتی
فرقی نمی کند کدام طوری ! بهتر است ...
دل است دیگر . . .
هوای لبخند میزند به سرش  و نوشتن...

برچسب: نویسنده: بردیا نوروزی تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1402 ساعت: 17:14

از شگفتیمانناگهان به وجود میآییم، از پس هزارههایی بیشمار که وجود نداشتهایم؛ دیری نخواهد پایید که باز وجود نداشته باشیم در این وانفسای وجودیت گاهی فرصتمان فرومیمیرد و برمیآشفتیم.اگر در ژرفترین نهفتِ هستیمان رازناکانه آگاه نمیبودیم به این که در چاه خشکناشدنی ِ ابدیت سهیم هستیم، که از قعر آن تاهمیشه زیستنی نو و زمانی نو بیرون توانیم کشید.میتوان خودْ این شیوهی زیستن را هم بزرگترین بلاهتها نامید؛ چراکه آنچه در لحظهای از زیستن بازمیماند ...

برچسب: نویسنده: بردیا نوروزی تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1402 ساعت: 17:14

صفحه بندی